شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )

74

سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )

بيابان پراگنده شويد ، باشد كه دست و ديدهء دشمن چون از مال يغما ممتلى گردد روى بگرداند و از تركتازى ناگهان وى بسلامت مانيد . امّا اگر ساختن قلعه را دوست‌تر داريد و مىتوانيد رخصت مىدهيم كه آن را عمارت كنيد و دران متحصّن شويد » . و آن قلعه را سلطان خود خراب كرده بود . سبب اين بود كه : سلطان تكش چند بار كوشيد تا مگر آن را بگشايد نتوانست ، و چون از گرفتن و از ان خود كردن آن مأيوس شد با صاحب آن عماد الدّين محمّد بن عمر بن حمزه مصالحت كرد و او را در ربقهء طاعت خويش آورد و با او بهم بتسخير بلاد و استيلا بر عباد مشغول گرديد ، و دور و نزديك هيچ شهرى را از فرمان خويش خارج نگذاشت . و بعد از يكسالى يا كمتر كه از مرگ تكش گذشته بود دور عماد الدّين هم سپرى گشت ، و فرزند بزرگ و ولىّ عهد او ناصر الدّين سعيد نيز بعد ازو بشش ماه بمرد - و گويند او كسى را گماشت تا والدش را بسمّ قاتل بكشت لاجرم پس ازو از پادشاهى تمتّع نبرد - آنگاه سلطان به نسا كسان فرستاد تا فرزندان خرد او را با خزائنش به خوارزم بردند ، و ايشان در آن شهر تا هنگام ايلغار تاتار محصور ماندند ، آنگه رهائى يافتند ، چنان كه بعد ازين بگوئيم . و سلطان چون شهر نسا را ملك كرد قلعهء آن را فرمود ويران و با خاك يكسان كردند . زمين را با بيل مسطّح و مستوى ساختند چنان كه مجموع خاك آن پراگنده گرديد و تشفّى خاطر را فرمود تا دران جو كاشتند . و اين قلعه از عجايب قلاعى بود كه بر تلال تعبيه كرده‌اند . قلعه‌اى بود